X
تبلیغات
الهه ی الهام

الهه ی الهام

نوشته های محمود فراهانی

من و تو


اگه شب به ما پشت پا میزنه

اگه زندگی پوستمون میکنه

اگه عنکبوت غم و غصه ها

داره دور ما تار و تور میتنه


من و تو هنوز آرزوی همیم

من و تو هنوز آبروی همیم

اگه دور اگه خیلی خیلی جدا

همیشه همش روبه روی همیم


یه عشق و دو قلبیم یه روح و دو تن

چه تو سنگلاخ و چه توی چمن

میریم سمت نور و میریم سمت عشق

نه تو خسته میشی میمونی نه من


من و تو یه عشقیم و یه یادگار

من و تو نسیم و گلیم و بهار

زمستون و سوز نگاش میره و

دس من تو دسات میشه موندگار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت   توسط محمود فراهانی  | 

تو آدمک نبودی


یه روز تو خواب مستی

تو حال می پرستی
دیدم کنار دریا
لم دادی و نشستی
گفتم آهای دخترک
ندیدی یه شاپرک
بپره این حوالی
دمبال یه سوالی
گفتی کدوم حوالی
دمبال چه سوالی
آخ که چه خوش خیالی
دنیا همش سواله
اگه یه کم بی حاله
برا اینه که لاله
از دس این آدما
نمیتونه بناله
گفتم حالا ندیدی
یه مرد ریش بلندی
با کتاب و کمندی
بپره توی دریا
دمبال یه پلنگی
گفتی کجا تو دریا
دریا به این قشنگی
با ماهیای رنگی
کجا بوده پلنگی
چرا خالی می بندی
گفتم ببخشید خانم
شاید بوده نهنگی
شاید مرد رو برده
به قصر شاماهیه
خوشگل و رنگی منگی
گفتی خولی یا منگی
چی خوردی که ملنگی
دلت سیره یا معدت
که اینجوری میخندی
دنیا کارش تمومه
مرد و کتاب کدومه
خوبی شده حرومو
جغد بدی رو بومه
دنیا به این قشنگی
پرشده از دو رنگی
حق خوری رو آدما
بهش میگن زرنگی
برو بابا ولم کن
رحمی به این دلم کن
گفتم نخندی منگی
می بازی دل نبندی
از آسمون افتاده
مگه بیل و کلنگی
که غمخورک نشستی
روز به این قشنگی
پاشو بریم به صحرا
دوتایی تک و تنها
بازی کنیم تو بیشه
تو آب بشو من ریشه
تو کوه بشو من تیشه
تو سنگ بشو من شیشه
تو آهو من پلنگم
ببین چه قد زرنگم
تو گرگی و من بره
بیا بریم تو دره
بازی کنیم یه ذره
تا منگیمون بپره
گفتی دسم میندازی
می خوایی کل بندازی
اگه بخوایی با من
قاپ شکار بندازی
زندگیتو می بازی
پاشو برو بچه جون
دمبال تیله بازی
گفتم منو نرنجون
با اخم و تخم خندون
آهم میگیره یه هو
می یوفتی توی قندون
گفتی که خندون کیه
چای و قندون چیه
آتیش و منقلم کو
کنیز تنبلم کو
میخوام برم از اینجا
آخ خدا جون بلم کو
گفتم که خندون منم
قند تو قندون منم
شیشه ی عمر غم رو
با تو می خوام بشکنم
گفتی تلخه زبونم

سیاهه آسمونم

راه فرار از غمو

کارای این آدمو

بیا بده نشونم
گفتم من از عاشقی
تو از نفرت می نالی
عزیزم دس مریزاد
دختر خیلی باحالی
تو خندیدی پریا
نرنجیدی پریا
پریدی توی دریا
رفتی به عمق رویا
به قصر شاماهیه
قصه ی آرزوها
تو دخترک نبودی
اهل قلک نبودی
تو آدمک نبودی
اهل کلک نبودی
مستی من دروغ بود

مال سیگار و دوغ بود


                                                                                   11/5/1389

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1392ساعت   توسط محمود فراهانی  | 

امون از ناز چشمونش


امون از ناز چشمونش

که از دسش دلم خونه

آهای مردم اگه مردم

بدونید قاتلم اونه


من از مردن نمیترسم

اگه او قاتلم باشه

مهم نیس عاقبت حتی

اگه او حاصلم باشه

میتونم کوهو بشکافم

اگه او با دلم باشه

جهان عشقو رهبر شم

اگه او عاقلم باشه


نگامو وقتی میخونه

نگاش میشه واسم دشنه

منی که عقل و ادراکم

فدای عشق او گشته

ولی با این وجود بازم

واسه او تشنه ام تشنه


میخنده وقتی میبینه

پریشون حال و دلتنگم

همینم کافیه بازم

از این  زیبای دلسنگم

همینم کافیه تا من

همیشه عاشقش باشم

تو جم همه دنیا

جلوی پای او پاشم




+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت   توسط محمود فراهانی  | 

تو و بارون و بهار


بهار اومده وو تو دشت و بیشه

بنفشه و آلاله بسته ریشه

بارون مییاد و میزنه به شیشه

یادتو  تو پنجره تازه میشه



آواز سار و زخمه های بارون

جار میزنن تو کوچه و خیابون

بهار اومده با گلاب و ریحون

بوش پیچیده تو کوه و تو بیابون


                       اما بی تو لطفی نداره بارون

                       اما بی تو چه دلگیره بهارون

                                            عیدا دیگه عید گذشته ها نیس

                                            بی تو دلم رفیق شادیا نیس



پرنده ها رو شاخه ها قشنگن

انگاری که از ته دل میخندن

با یارشون عهد وفا میبندن

باخندشون با دیو غم میجنگن




گلا میرقصن با صدای بارون

به نغمه ی چلچله هی میگن جون

همه شادن که اومده بهارون

همه شادن که سر شده زمستون


                          اما بی تو لطفی نداره بارون

                          اما بی تو چه دلگیره بهارون

                                                 عیدا دیگه عید گذشته ها نیس

                                                 بی تو دلم رفیق شادیا نیس





+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت   توسط محمود فراهانی  | 

کی گفته جنست از مرده


اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا

و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند!!......

                                                       م.آ



خدایا عاشقم کردی

اسیر و بی دلم کردی

تو این دنیای واموندت

چرا تنها ولم کردی


خدای من، کجایی تو
 ببین قلبم ترک داره
ببین از بس که غم دیده
به بود خنده شک داره


اگه دنیا نمیدونه

تو که اینا رو میدونی

چرا درد دل ما رو
تو گوش اون نمی خونی


خدا، تو روز تقسیم

خوشی دنیا به من بد کرد

تموم  نامه هامو اون
نخونده خط زد و رد کرد


ببین دنیات چه بی مرد و

پر از مردای نامرده
کی گفته جنست از مرده
اگه گفته غلط کرده


اگر چه سوخته عشقم

دلم بی کینه و صافه

گمان بد نکن دنیا

که این در حقم اجحافه


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت   توسط محمود فراهانی  | 

ترانه

به تو تبریک میگم تا

بدونی عاشقت بودم

اگر چه تو نفهمیدی

که من هم لایقت بودم



به تو تبریک میگم تا

بدونی عشق رویا نیست

اگرچه جای عشق پاک

تو این دو روز دنیا نیست



اگرچه تو فنا کردی

همه عمر و جوونیمو

چشاتو بستی و دادی

به غم اسم و نشونیمو


ولی من روز و شب دارم

برا خوشبختیت ای عشقم

دعا میخونم و میخوام

ببینم اینو با چشمم



مبارک باشه شادیهات

مبارک باشه پیوندت

الهی گم نشه هرگز

تو ذهن آینه لبخندت


به تو تبریک میگم تا

بدونی عاشقت بودم

بدونی عاشقت هستم

بدونی عاشقت موندم


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت   توسط محمود فراهانی  | 

منم آن مرد افسرده


منم آن مرد افسرده

که روحم در تنم مرده

از آن روزی که قلبم را

دو چشم آهویت برده


منم آن مرد افسرده

که زهر عاشقی خورده

که زخم تیغ یارانم

نشانم شد بر این گرده


گهی شادم  گهی غمگین

گهی عصیان گهی تمکین

گهی بر خون خود تشنه

گهی از کس ندارم کین

                        تو آوردی به روزم این

                         

                                        تو آوردی به روزم این


                                                               تو آوردی به روزم این

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت   توسط محمود فراهانی  | 

ترانه

مسیرم با مسیر تو یکی نیست

اگر چه روی دوش من نشستی

من از راه صداقت با تو رفتم

تو از سمتی که قلبم را شکستی


در این زخمی که هی تکرار میشه 

"تو را دوس ات دارم" انکار میشه

در این دنیای پست نامروت

به هر در میزنی دیوار میشه


شدی بالانشین خلوت من

به حکم دل به جانم ریشه کردی

در این یغما قمار زندگانی

به برد خود فقط اندیشه کردی


مسیرت با مسیر من یکی نیست

اگر چه توی قلب من نشستی

حواست باشه از بالا نیفتی

بیفتی مثل قلب من شکستی

حواست باشه از بالا نیفتی

زمین سفت و تنت نرمه عزیزم

بگیر محکم گریبان دلم را

که اینجا جای تو گرمه عزیزم


مسیرم با مسیر تو یکی نیست

در این دنیای پست نامروت

مسیرت با مسیر من یکی نیست

در این یغما قمار زندگانی


مسیرم با مسیر تو یکی نیست


مسیرم با مسیر تو یکی نیست


مسیرم با مسیر تو یکی نیست

. . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت   توسط محمود فراهانی  | 

غزل


نکند تا شدم فراموشت

که نگیریم دگر   در آغوشت

نکند با کسی نظر دارد

آن نگاه غریب و مدهوشت

مگر اینجا کسی نمی داند

بوسه ی من نشسته بر دوشت

مگر اینجا کسی نمی فهمد

عطر من میزنی به روپوشت ...

چلچراغ صدای خنده ی شب

اخم و   تخم که کرده خاموشت

قلب من در کمند خنده ی توست

 خون دلهای من بود نوشت

مثل سیری درون سرکه ی عشق

صبح و شب می زند دلم جوشت

چشم من تشنه و ، نگاه شما، ...

من فدای نگاه باهوشت

بگذر از این خیال  خام و بیا

 تا بگیرم تو را در آغوشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت   توسط محمود فراهانی  | 

داستانک


گنجشکها

خوب که فکر کرد دید نمیتواند آنها را اینطوری رها کند و برود توی اتاق ، با خودش
گفت : مگر میشود این همه پرنده توی این سرما آمده باشند اینجا آنوقت من..... خاک انداز را پر کرد از گندم و ریخت توی حیاط ، پرنده ها تا بوی گندم به دماغشان خورد، پاشیده شدند وسط حیاط و شروع کردند به نک زدن روی زمین و جمع کردن دانه ها ،اما هیچ کدامشان دانه ها را نمی خوردند تا می نشستند دانه ای به منقار می گرفتند و می پریدند. با خودش گفت: گنجشکها که توی این موقع سال ، توی این سرما تخم نمی گذارند جوجه ندارند. اهل جمع کردن توشه ی زمستان هم که نیستند! خنده اش گرفت ، گفت :شاید آب و هوای آلوده ای که آدمها باعثش هستند عقل آنها را هم از بین برده. رد کنجشکها را گرفت . آنها دانه ها را بر می داشتند ، می پریدند و پشت دیوار حیاط نا پدید می شدند پاورچین پاورچین خودش را کنار دیوار رساند و با زحمت از آن بالا رفت . پشت دیوار الاغ پیر مریضی خوابیده و جلو اش پر از دانه های گندم بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت   توسط محمود فراهانی  | 

کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ و هر گونه استفاده از مطالب بدونه کسب اجازه امکانپذیر نمیباشد